صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 11 صفحه بعد
خوش بین باش اما زودباور نباش!
چیزی که این روزها زیاد است
کسانی که نقاب زیبای انسانیت و فرهیخته بودن را به صورت دارند
و خود را نمادی از انسان کامل می دانند،
اما فقط خدا از باطن های ناقصشان خبر دارد، که چه کمبودهایی دارند.
زودبـاور نـبــاشـیم،
آدمها همیشه چیزی که به زبان می آورند نیستند.
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 11 صفحه بعد
چه ایامی که من در پی تو
و تو در جستجوی من
رج زدیم فاصله ها را
سرگردان ، دیده بر تلاقی دلها
و دل در گرو یکی شدن ها
به انتهای زمان دوختیم
رویای خوبمان شد
ترانه ی با هم بودن
ایام گذشت و سالها نیز هم ...
و هنوز چشمان من و تو
در پشت پرچین انتظار
جاده ی زمان را در کمین است
غافل از آنکه .... !!
خط های موازی ، هیچگاه بوسه بر هم نخواهند زد .!!
ج - علیخانی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 11 صفحه بعد
در روز خلقتم ...
خالقم زندگی را در لباسی زربافت و پر نقش و نگار همچون طاووسی خوش خط و خال و رنگین پر به چشمان وجودم به تصویر کشید ،
به دیده ی ظاهر مسحور شدم و انگشت تحیر و شگفتی بر آن اشارت کردم ،
دل بستم و نرد عشق باختم.
در رویایی آکنده از جنون و سرخوشی با خیالش آینده را درنوردیدم ...
به گمانم ... زندگی را زندگی کردم !! ؟
اما در انتهای زمان آن هنگام که جنون و سرخوشی به پایان گذر عمر رسید
در هراسی هولناک و در ترنم دردناک سکوتی به بلندای زمان ،
دیدگانم بر کسوت زشت و بد منظر پاهای طاووس پر مکر و فریب زندگی مقهور گشت . ! فهمیدم ... و به من فهماندند ....
که عشق و دلداگی ، اسارتی بوده که به ثمن برباد رفتن عمر و جان ،
به پرهای خوش رنگش داده بودم
دیدگانم در درک ظاهر پر فریبش دیبای یقین پوشیده بود ،
غافل از آنکه عمی بود بر زشتی پاهای ناموزون وی .!! .
و آنجا بود که فهمیدم ... !
" چشمها نیز دروغ می گویند " . !! و چشمانم به من دروغ گفته بود ... !!
آری ... در ورای کسوت پر نقش و نگار و حبابهای براق و زود گذر زندگی
زخم ها ،دردها و سوزهای سینه سوزی ست ، !!
که چون حقیقتی گمنام ، پنهان و در غفلت آرمیده و غنوده اند .
و جز به بهای تاراج عمر رخ بر من و ما نمی تاباند .... !!
ای کاش ..... !!
ای کاش .....!!
خالقم در روز الست خلقت ،
برایم هجی میکرد داستان غم انگیز و دردآلود زندگی را ...
تا که می فهمیدم .... یا که می دانستم .....
حقیقت زندگی ، نه به ظاهر آن ، بلکه به ابعاد ناپیدای آن است .!!
ج - علیخانی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 11 صفحه بعد
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 11 صفحه بعد
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 11 صفحه بعد
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 11 صفحه بعد
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 11 صفحه بعد
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 11 صفحه بعد
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 11 صفحه بعد
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 11 صفحه بعد
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 11 صفحه بعد
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 11 صفحه بعد
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 11 صفحه بعد
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 11 صفحه بعد
ای دوست من ،
من آن نیستم که می نمایم . نمود پیراهنی ست که به تن دارم . پیراهنی بر بافته زجان که مرا از پرسشهای تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد .
آن " من " ی که در من است ، ای دوست در خانه ی خاموشی ساکن است و تا ابد همان جا می ماند . ناشناس و در نیافتنی .!
من نمی خواهم هر چه می گویم باور کنی و هر چه می کنم بپذیری . زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو و کارهای من چیزی جز عمل آرزوهای تو نیستند .هنگامی که تو می گویی " باد به مشرق می وزد " من می گویم " آری به مشرق می وزد "
زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه ی من در بند باد نیست ، بلکه در بند دریاست .!!
تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی ، و من هم نمی خواهم که تو دریابی .... می خواهم در دریا تنها باشم .!!
جبران خلیل جبران
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 11 صفحه بعد
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 11 صفحه بعد
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 11 صفحه بعد
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 11 صفحه بعد
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 11 صفحه بعد
اهالی مشرق زمین ، آدمیان آفت زده ،
مردمان کوچکی که داد از بزرگی دارند
کسانی که عود می افروزند تا بوی تعفن خود را پنهان کنند
مردگانی که پای بر گورستان خود ساخته خویش دارند
فضای مشرق زمین هنوز آبستن دود بر خواسته از معبد کاهنان است
وآسمان شهرش شرمگین از ستایشگران
مشرق زمین سرزمین آداب و رسوم بندگی ست
و مولود آن در راه است بنام بردگی
در این سرزمین چه راحت زهر در پیمانه ی انگبین دارند
و چه بیباک نقاب بر رخ حقیقت می کشند
تقویم مشرق زمین همه پر آشوب می خورد ورق
مردمانش همه بیمار و افسونگر
گویی که عادت شده این درد بر خشک و تر ... !!
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 11 صفحه بعد
با دلی لبریز از درد ...
نهفته های درونم را به بازار چشمانت عرضه کردم
به بهای جنون تو به من خندیدی
گذشتم و تو نیز گذر کردی
اما هنوز هم که هنوز است ...
گریانم بر این ماجرا ،
که چرا چشمان تو سو نداشت !!
و چه بی انصاف بودم من
که از غوره باده طلب می کردم . !!
ج _ علیخانی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 11 صفحه بعد
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 11 صفحه بعد
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 11 صفحه بعد
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 11 صفحه بعد